روایت؛ فرماندهی شیرزن عملیات در شرایط بحران
رئیس هلالاحمر منطقه ۲۲ تهران به عنوان یکی از بانوان شجاع هلالاحمری و فرمانده چندین عملیات حساس و نفسگیر، از حضور میدانی رئیس جمعیت هلالاحمر در دل عملیات روایتهای شنیدنی و عجیب را روایت میکند.
به گزارش روابط عمومی معاونت فرهنگی دانشجویی و به نقل از پایگاه اطلاعرسانی جمعیت هلالاحمر؛ در میان هیاهوی نبردی که هر لحظه رنگی تازه به خود میگرفت، نام «خانم تاج تقی نژاد» چون نگینی میدرخشید. او، یگانه بانوی فرمانده عملیات بود که شجاعانه دل به دل آتش میسپرد و چندین عملیات نفسگیر را هدایت میکرد. او در سه نبرد سرنوشتساز، فرماندهی را در خط مقدم جنگ تجربه کرد.
بامداد جمعه، آغاز ماجرا
سحرگاه جمعه، بیست و چهارم خرداد ماه بود که نخستین خبر شوم حمله رژیم صهیونیستی به گوشش رسید. خانم تاج تقی نژاد، رئیس هلالاحمر منطقه ۲۲ تهران، در خانهاش بود که غرشِ انفجار، سکوتِ صبحگاهی را درید. بیدرنگ، با او تماس گرفتند و از حملهِ تروریستی خبر دادند. با قلبی لرزان اما ارادهای پولادین، راهیِ پایگاه شد. در مسیر، با پایگاه تماس گرفت و شنید که گروهِ نخست، عازمِ منطقه شدهاند: «بلافاصله راهی پایگاه شدم. در مسیر با پایگاه تماس گرفتم و بچهها گفتند که در حال اعزام به منطقه جنگی هستند. من هم به سمت پایگاه رفتم و تا رسیدم متوجه شدم که گروه اول رفتهاند. هماهنگ کردم که گروه دوم با ست نجات عازم محل شدند. چند نفر از بچههای دیگر هم آمدند و گروه سوم و چهارم هم رفتند. بعد از آن با مسئول امداد پایگاه تماس گرفتم و داشتم از او میپرسیدم که به چه چیزهایی نیاز است تا بلافاصله هماهنگ کنم. او هم داشت برایم توضیح میداد که چه چیزهایی نیاز دارند. ناگهان فریاد زد: «یا ابوالفضل! بچههای ما را زدند، بچههای ما زیرآوارند.» این صدا را که شنیدم، وحشت کردم. بلافاصله با حسینیپناه، رئیس جمعیت هلالاحمر شهر تهران تماس گرفتم و گفتم: «نمیدانم چه اتفاقی افتاده، ولی گویا بچههای ما زیر آوار ماندهاند.» او هم گفت: «دارم راه میافتم.» گفتم: «من هم میآیم.» با آمبولانس دوم به همراه یک پزشک با تجهیزات لازم عازم محل شدیم.»
شوک و شجاعت در عمق فاجعه
«وقتی به آنجا رسیدم، متوجه شدم که امدادگران ما جلوی در ورودی بودند و آسیب جدی ندیدند. در واقع ساختمان ریخته بود و بچهها سریع فرار کرده بودند. مصدوم قابل انتقال نداشتیم. وقتی من رسیدم، سر تا پا خاکی بودند و شوکه. با همان حال داشتند عملیات انجام میدادند. بدون ترس و با شجاعت. تیمی که زیر آوار ماندند، ۱۲ نفر بودند که خدا را شکر آسیب جدی ندیدند. آنجا به ما گفتند که ۵۰ نفر زیر آوار ماندهاند. بچهها با آن حال و روز تقلا میکردند که بتوانند افراد را نجات دهند. اما فقط یک نفر زنده بود. آوار خیلی سنگین بود و فرد دیگری زنده نماند. صحنه خیلی تلخی بود. آنجا بچهها را تیمبندی کردیم. یک تیم کار میکرد. بعد از خستگی، تیم تازه نفس را میفرستادیم. چون آوار در حال ریزش بود، باید تیم تازهنفس مرتب کار میکرد. من آنجا کلاه و دستکش و ماسک به آنها میدادم تا از خودشان محافظت کنند. تا ظهر آنجا به عنوان فرمانده مستقر بودم که هشت شهید از زیر آوار خارج کردند. ظهر بود که فرماندهی آنجا را به یک نفر دیگر سپردم و به پایگاه برگشتم. بعد از آن چند روز شبانهروز در پایگاه بودم. از استانهای معین، خراسانجنوبی، قزوین و زنجان نیرو رسید و من آنها را اسکان دادم. هر کجا حادثهای رخ میداد، سریع یک تیم اعزام میکردم.»
خاطرات تلخ و درسهای ماندگار
«سه روز از جنگ گذشته بود که انفجار دیگری رخ داد.صدای انفجارها نزدیک ما بود. بلافاصله یک تیم ارزیاب را فرستادم. قبل از این انفجار یکی از بچهها به من گفته بود که به خانه می رود تا دوش بگیرد و برگردد. در همان زمان همان امدادگر با من تماس گرفت و گفت: «اینجا را زدند، کمک بفرستید.» هنوز تیم ارزیاب ما نرسیده بود که آن امدادگر در صحنه، به جای رفتن به خانه، کار را شروع کرده بود. وقتی متوجه شدیم که حادثه ابعاد سنگینی دارد، چندین تیم در محل حضور پیدا کردند. حدود ۱۰۰ نفر در پایگاه ما مستقر بودند. همین که حادثه اعلام شد، همگی به منطقه اعزام شدیم. همه به صف شدند و من خودم هم راهی شدم. تیمهایی قبل از ما رسیده بودند، رفته بودند بالا و یک مصدوم و دو شهید را پایین آوردند. گویی هدفِ حملات ما بودیم. فریادِ «پناه بگیرید!» در همه جا شنیده میشد. از ماشین پیاده شدم و پیش بچههایی که در صحنه بودند، رفتم. وقتی داشتم راه می رفتم، ۱۰۰ متر جلوی من یک انفجار رخ داد. امیرحسن جمشیدپور را دیدم که رفت جلوتر، یکی روی زمین افتاده بود، رفت او را بلند کند. من داشتم او را میدیدم، وقتی زدند، امیرحسن از جلوی چشمم محو شد. صحنه دلخراشی بود.»
رئیس جمعیت هلالاحمر در میان انفجار
«بلافاصله بعد از حملهای که به جمشیدپور شد، انفجار بعدی رخ داد. این بار با موج انفجار من هم پرت شدم. یکی از همکاران نزدیک من شد و من را از روی زمین بلند کرد. دیگر نفهمیدم چه شد، فقط گفتند برگردید پایین. ناگهان دیدم یکی از بچهها گریهکنان به سمت ما میآمد، اصلا نمیتوانست راه برود. فریاد میزد و اشک میریخت. میگفت: «خون مجتبی روی من پاشید.» من او را از آن مسیر پایین آوردم. همان لحظه رئیس جمعیت هلالاحمر شهر تهران رسید و رفت بالا. به همه بچهها گفتم: «منطقه را رها کنید و به پایین بروید.» اما خودم حاضر نشدم که به پایین برگردم. با رئیس هلالاحمر تهران، همراه شدم. او فریاد میزد که: «برگرد.» گفتم: «نه، بچههای ما بالا هستند.» همچنان میزدند و حمله میکردند. در آن حین و شلوغی، دیدم دکتر کولیوند به آنجا آمد و سوار موتور آقای رضایی معاون امدادونجات استان تهران شد. گفتم: «آقای دکتر ترو خدا نروید!» گفت: «نه باید برویم بچههایمان را پایین بیاوریم.» در حالیکه مرتب انفجار رخ میداد، دکتر بالا رفت، چند دقیقه بعد، مجتبی ملکی را با آمبولانس آوردند که خبر رسید، صداوسیما را زدهاند. آقای دکتر کولیوند از همانجا راهی صداوسیما شد. به ما گفتند که برگردید، گفتم: «نه، جمشیدپور هنوز نیامده است.» هنوز نمیدانستیم چه شده است، گفتم شاید بتوانیم نجاتش دهیم، شاید زنده باشد. آنجا مثل جنگ خرمشهر شده بود. مرتب میزدند. هرکس تکان میخورد، یک انفجار رخ میداد. وقتی انفجارها تمام شد، منطقه امنتر شد و شهید جمشیدپور را آوردند.»
شب وحشتناک و ارادهای شکستناپذیر
«وقتی برگشتیم پایگاه، آن شب کمتر از عاشورا برایمان نبود. بچهها گریه میکردند و من مجبور بودم مقاومت کنم. دوستشان را از دست داده بودند، شرایط بدی بود. من باید مقاوم رفتار میکردم تا بچههایم روحیهشان را از دست ندهند. شبهای سختی را گذراندم. در آن ۱۲روز، فقط سه شب به خانه سر زدم. سعی کردم بتوانم در منطقه باشم و هر کمکی از دستم بر میآید انجام دهم. بچهها نیز هر روز بیشتر از قبل داوطلب میشدند برای خدمترسانی. یک روز که شمار انفجارها زیاد بود، من چند تیم اعزام کردم، در آخرین اعلام حادثه، من خودم فرمانده شدم و همراه تیم رفتم. باز در منطقه جنگی حضور پیدا کردم. وقتی به آنجا رسیدم، باز هم صحنههای دلخراش دیدیم. دوباره یک حمله دیگرصورت گرفت و همگی به عقب رفتیم.»
حضور داوطلبانه در خط مقدم
کمتر کسی باور میکرد که یک خانم بتواند در دلِ آوار، عملیاتِ امدادونجات انجام دهد. هر کجا که لازم بود، خودش واردِ عمل میشد و هر کاری از دستش بر میآمد، انجام میداد: «هیچکس باور نمیکرد که یک خانم در دل آوار برود و امدادرسانی بکند. هرجایی لازم بود، خودم وارد میشدم و هر کاری از دستم بر میآمد انجام میدادم. چون اولین افتخارم این است که امدادگرم. ما نسبت به مردم و لباسی که میپوشیم، مسئول هستیم. من نمیتوانستم خودم را از تیمی که داشتم جدا بدانم. در این میان رشادت بچهها جای تحسین دارد که شبانهروز، مشتاقانه منتظر بودند، در ماموریتها شرکت کنند. هر حادثهای رخ میداد، برای رفتن به ماموریتاصرار داشتند.»
سیل داوطلبان خدمتگزار
«در آن مدت، جوانان داوطلب بسیاری، کار و زندگیِ خود را رها کرده و برای خدمت در جنگ آمده بودند. داوطلبانی که سالها پیش آموزش دیده بودند و حتی درجه داشتند، اما با پیدا کردنِ شغل، مدتی از فعالیتِ امدادگری دور شده بودند. همگی بازگشتند و درخواستِ خدمت در صحنههای جنگ را داشتند. این کار را وظیفه خود میدانستند و کار را برایمان آسانتر کرده بودند؛ به طوری که به اندازه کافی امدادگر برایِ اعزام به مناطقِ جنگی در اختیار داشتیم. روزانه حدودِ بیست نفر در پایگاه حضور داشتند و حدود چهل تا پنجاه نفر نیز تلفنی مشتاقِ همکاری بودند. حتی خانمی آمده بود و با اصرار میخواست اجازه دهند حداقل کفشهایِ امدادگران را واکس بزند یا غذا بپزد. اگرچه هلال احمر نبود، اما میخواست به نوعی به امدادگران خدمت کند.»
درس بزرگی از یک پسربچهی ۱۳ ساله
صحنهای که برایش بسیار تاثیرگذار بود، دیدنِ پسربچهای سیزده ساله در یکی از مناطق عملیاتی بود که کیسهای پر از لقمههایِ نان داشت و آنها را به امدادگران میداد: «در یکی از مناطقی که حضور داشتم، پسربچهای ۱۳ ساله را دیدم که با کیسهای پر از لقمه سمت ما آمد و سعی کرد به امدادگران غذا بدهد. بچهها گفتند: «لقمهها را بده و خودت از صحنه دور شو چون منطقه برای تو خطرناک است.» حرکت آن بچه برایم خیلی قشنگ بود. این حرکت بچه نشان از عشق و ارادت خانوادهها به گروهِ امدادرسان داشت. در این مدت بیش از هر زمانِ دیگری متوجه شدم که مردم چقدر به امدادگران عشق میورزند و چقدر قدردانِ زحماتِ جان بر کفانِ هلالاحمر هستند. ارادت مردم به امدادگران برایم بسیار ارزشمند بود. مردم هلال احمریها را خیلی دوست دارند و من ارادت آنها را در این چند روز به چشم دیدم.»
کامنت